يا سولتان ته‌خت يا شاي نه‌جه‌ف مال

يا زات  قودره‌ت  بي مسل و مسال

يا  مه‌حره‌م   راز بيناي   زولجه‌لال

روه ي   سه‌لمان  يا   علي    هاوار

يا والي نه مولك عه‌ره‌ب و عه‌جه‌م

يا مولود ئيجاد كه‌عبه‌ي موعه‌زه‌م

يا ئه‌نوار سولب  حه‌زره‌ت   ئاده‌م

يارووح  ره‌وان عيسي  بن  مريم

يا موشكل  ‌گشاي ئاشكار و غايب

يا   نادعلي    مه‌زهه‌ر     عجائب

يا علي  عمران  بن      ئه‌بي‌تالب

يا شير خودا  وه دشمن  غائب

 

مطابق گفته ي كهنسالاني كه از اعقاب شاعر مي باشند ، غلام رضا اركوازي فرزند حسن بگ ، حسن بگ فرزند ميرزابگ ، ميرزابگ فرزند »ميه سم « ، » ميه سم« فرزند احمدقلي و او فرزند » مياخ « است . از سوي ديگر به سمت زمان حال ، غلام رضا اركوازي پدر محمدرضا و احمدخان ، محمدرضا پدر سليمان بگ ، سليمان بگ پدر ميثم بگ ، ميثم بگ پدر صيد صالح ، صيد صالح پدر صالح بگ و او پدر محمد ، نظر و احمد مي باشد كه اينك سنين ميانسالي و جواني را سپري مي كنند.. در حكمي كه حسن خان به سال 1219 صادر كرده ، از شاعر به نام » تژمال غلام رضا ( بيگ؟ ) « ذكر شده است. همچنين نام او در تمام نسخ خطي اي كه نگارنده ي اين سطور ديده است و نيز در قباله اي كه نامش به عنوان شاهد معامله كوه هاي اطراف ايلام بين طوايف زنگنه و ده بالايي ذكر گرديده ، » غلام رضا اركوازي « است لذامادراين كتاب عنوان دوم را ترجيح داده ايم.

زادگاه

:

زادگاه شاعر

» سرچفته « است . سرچفته جزء منطقه اي است كه » بان ويزه « خوانده مي شود و امروزه در گوشه اي از آن روستايي به همين نام وجود دارد. » بان ويزه « جزء بخش چوار از توابع شهرستان ايلام . فاصله ي روستايي مذكور تا مركز بخش و مركز استان به ترتيب 62 و 70 كيلومتر مي باشد و در طول جغرافيايي 46 درجه و 11 دقيقه و عرض جغرافيايي 33 درجه و 37 دقيقه واقع است.زادگاه شاعر را كه در شمال غربي استان و در حاشيه مرز ايران و عراق قراردارد ، كوههايي چون باوَيال ، سَرويشَه ، هاني سَونز و بَلَوان احاطه كرده است كه شاعر از آنها نام برده است.

طايفه و تبار اوعده اي او را اهل

» اركواز ملكشاهي « دانسته است كه البته درست نيست. منشاء اشتباه اين عده جز ناآشنايي با زندگي شاعر ، آن است كه »ياء« آخر كلمه » اركوازي « را ياء نسبت فرض كرده اند. در ايلام ، ياء نسبت را در بسياري از موارد ذكر نمي كنند خاصه در نسبت به طوايف ؛ چنان كه كسي را كه منسوب به ايل »ملكشاهي« ، » اركوازي « ، » خزل « يا »شوهان« است ، همان ملكشاهي ، اركوازي ، خزل و شوهان گويند.بااين توضيح »اركوازي« ؛ يعني اهل ايل » اركوازي « .

دليل ديگر كه اين انتساب را قطعي مي كند وجود طايفه و اعقاب و بازماندگان اوست كه همه از ايل

» اركوازي « اند.غلام رضا اركوازي از تيره ي » ميه سم« يكي از تيره هاي مختلف ايل اركوازي است. اين ايل يكي از ايل هاي عمده ي كُرد استان ايلام است كه در گستره ي بخش » چَوار« پراكنده اند و به دامداري و كشاورزي مشغولند و عده اي نيز در مركز بخش چوار و شهر ايلام زندگي شهرنشيني را برگزيده اند.اين ايل به تيره هاي چون : مير ، قيتول ، كاره شوند ، ملگ شوند ، قره شوند ، مورتي ، مومي ، بگ بگ ، حداد ، ريزه وند و حاج بختيار و ميه سم تقسيم مي شود.

زمان تولدسال دقيق تولد او برما معلوم نيست

. تنها همين را ميدانيم كه حسن خان والي به سال1219 هجري قمري ، طي حكمي كه موجود است ، او را مورد نواخت و نوازش خود قرار داده است .اگر سن غلام رضا اركوازي را هنگام صدور اين حكم سي يا سي و پنج فرض كنيم ، طبعاً بايستي در230 يا 225 سال پيش ، بين سال هاي 1189 و 1184 هجري قمري چشم به دنيا گشوده باشد.پرورش و زندگي اودر باب سال هاي آغازين عمر و كيفيت پرورش و تربيت و تحصيلات او مطلب بسياري نمي دانيم ؛ جز آن كه بر پايه ي اظهارات كهنسال و اعقاب او ، و نيز برطبق پاره اي قرائن و شواهد ، شاعر در محيطي عشايري در خانواده اي نسبتاً مرفه و باسواد پرورش يافته است. پدرش حسن بگ ، ملا و اهل خط و كتاب بوده است. احتمالاً شاعر آموزش هاي اوليه را نظير خط و سواد و قرائت قرآن و پاره اي مواد درسي معمول آن عصر را در نزد پدر و ديگر ملاهاي زادگاه خود آموخته است.

بديهي است كه كل آموخته هاي غلام رضا اركوازي نمي تواند منحصراً نتيجه ي اين آموزش هاي محدود باشد زيرا با توجه به عمق و پهنايي كه در اشعار خود خاصه

» مناجات نامه« اظهار مي كند ، مي بايستي در مكاتب و مدارسي در سطوح بالاتر تحصيلات خود را تكميل كرده باشد مگر آن كه اين آموخته ها را نتيجه ي نبوغ و هوش فوق العاده ي او فرض كنيم. اما اظهارات و اشاراتي كه هست نشان مي دهد شاعر به شهرهايي چون نجف و كربلا كه كانون جهان تشيع و دارنده ي مدارس بزرگ علميه بوده اند ، سفرها كرده و در محضر اساتيد به تلمذ و تعلم پرداخته است و قاعدتاً بايد چنين باشد تا اطلاعات گسترده ي شاعر و احاطه اش برقرآن و حديث و كلام و معارف ديني ومذهبي توجيه گردد.غلام رضا اركوازي يك طلبه علوم ديني به معنايي كه امروزمي شناسيم نبوده است ، بلكه او در جنب زندگي عادي و طبيعي خود به آموختن علوم نيز توجه داشته است و مابقي اوقات رابه فراگيري مهارت هايي چون سواري و تيراندازي و شكار و جنگاوري و انجام امور مربوط به زندگي ايلي و عشيره اي مي پرداخته كه در آن زمان و مكان ناگزير از آموختن آنها بوده است.

اشارات او به تفنگ و شكار و اصطلاحات آن از علاقه و اشتياق شاعر به اين امر دلالت دارد نيز به گواهي اشعار او خاصه

» باويال« و » غربت« بسيار علاقه مند به سير و سياحت در طبيعت بوده است . او در شعر غربت از اين كه نتوانسته است چون سال هاي پيش در طبيعت ايلام و كوهها و تفرجگاه هايي كه نام مي برد ، به تماشاي بهار و شنيدن قهقهه كبكان بنشيند ، سخت اظهار دلتنگي مي كند.موقعيت خانوادگي و نزديكي به واليان ، امكان آشنايي با زندگي اشرافي آن زمان را برايش فراهم مي كرده است. در پاره اي ابيات منسوب به او گوشه هايي از اين زندگي اشرافي نمايان است ، او از شانه ي شيرماهي و عطر عنبر و آرايش و سان سپاه سخن مي گويد.

غلامرضا اركوازي با دختري كه احتمالاً دختر عموي او بوده ، ازدواج كرده كه حاصل آن حداقل دو فرزند پسر به نام هاي محمدرضا و احمد خان معروف به

» كَلوَلاي « بوده است. از ازدواج هاي احتمالي و فرزندان ديگر او خبري در دست نيست.احمد خان همان است كه در عنفوان جواني بر فراز كوه » باويال « ظاهراً بر اثر مارگزيدگي درمي گذرد .مرگ او به شدت شاعر را متأثر مي كند وخاطره درد پرورش را برمي انگيزد . حاصل اين انگيزش ، شعر والا و برجسته ي» باويال « است . دراين شعر كه پاره هايي از آن در دست است و ابياتش در مويه ي زنان كُرد رسوخ كرده است ، شاعر در مرگ احمدخان شيون سر مي دهد ؛ كوه باويال را مورد خطاب قرار مي دهد و با او پيمان مي بندد كه تا گاه مرگ او را مه و ميغ فرا گيرد و وي را اندوه . سپس درختان و مرغان خوشنوا را مي بيند كه سوگواري را ، سياه پوشيده اند و خاموش و بي نوا شده اند ؛ كوهها را نظاره مي كند كه از دود دل او غرق در مه و ابر شده اند. به خاطرات خوشي گريز مي زند كه پژواك تفنگ » ماردَم« احمدخان در ميان دره ها مي پيچد و » كل« ها را به خاك مي افكند. اين لحظات خوش گذشته حسرتش را دامن مي زند ؛ چه ، اينك آن جگرگوشه در خاك آرميده است و دشمنان و بدخواهان را به كام رسيده در مي يابد.

علت مرگ احمدخان را مارگزيدگي ذكر مي كنند

. گويند طايفه ي شاعر به انتقام مرگ احمدخان كوه باويال را به آتش مي كشند ؛ بادا كه آن مار سنگدل به كيفر برسد و البته پيداست كه اين شيوه ي انتقام ستاني روي در عجز دارد و ريشه در محبوبيت احمد خان.شاعر به دشمنكام شدن و شماتت دشمنان اشاره دارد. معلوم نيست دشمنان او چه كساني بوده اندكه از مرگ آن جوان خشنود شده اند. به هر حال اين نكته نشانگر نوعي تضاد و اختلاف خانواده ي شاعر با دشمناني است كه احتمالاً وابسته به والي يا طوايف رقيب بوده اند.

شعر باويال كه بايد در ميانسالي شاعر سروده شده باشد از تسلط و استادي او در شاعري حكايت دارد

. استعارات ، تشبيهات و عبارات او به كمال و پخته است . او اين پختگي را قاعدتاً بر اثر مطالعه و شنيدن آثار اساتيد پيشين و هوشمندي و نبوغ خود يافته است اما نبايد انتظار داشت كه اين مهم را با دود چراغ خوردن و غوطه در كتاب ها و قيل و قال مدرسه حاصل كرده باشد. شعر كُردي از حيث وزن و قالب بسيار ساده و طبيعي است . كافي است خرده هوشي و سرسوزن ذوقي داشته باشي تا ترنم طبيعي وزن در درونت جاري شود. شعر كُردي هماهنگ با طبيعت است و از تكلف در آن خبري نيست. و بدين گونه طبيعت بكر ، هول پلنگ ، هياهوي شبانان در فصول كوچ ، عشق هاي ايلي پر خطر ، سادگي و صداقت عريان افراد ، ذهن و زبان شاعر ما را جلا مي داد. شاعر ايل ذهنش را نه بنگ و باده كه نشئه ي نسيم و درخشش گل هاي وحشي تشحيذ مي كرد.

در شعر باوَيال كه پيش از مناجات نامه سروده شده است ، نشاني از گرايش هاي عرفاني نيست و از اصطلاحات آن استفاده نشده است

. اما آيا او با عرفان و تصوف و صوفيه ناآشنا بوده است ؟ مي دانيم كه عرفان و تصوف هماره در مناطق كُردنشين طرفداران زيادي داشته و دارد. بسياري از شاعران قديمي كُرد اهل عرفان بوده اند و اشعاري نغز از آنان شنيده شده است . نمي توان انتظار داشت كه غلام رضا اركوازي اشعار آنان را مطالعه نكرده و نشنيده باشد. علاوه براين ، تا ساليان نه چندان دورقلدران و دراويش فرقه هاي گوناگون در روستاها وجاهاي مختلف ايلام به سياحت و گاه به دريوزه مشغول بودند و نغمه ها ونعره هاي مستانه ي عارفانه سر مي دادند كه نام پاره اي از آنان هنوز در اذهان كهنسال هست.نام هايي چون باوَيال كه تحريف شده » بابائه قْدال« به معني بابا ابدال است ، خود دلالت بر وجود پيرها و صوفياني دارد كه مردم بدانها »ئه قدال ( = ابدال ) « مي گفتند.

غلام رضا اركوازي به باور كهنسالان آگاه و بازماندگانش اهل كشف و كرامت بوده است و كراماتي بدو نسبت مي دهند

***

. گرچه صحت اين ادعا به آساني قابل اثبات نيست باري از مقام و منزلت شاعر در نزد مردم حكايت مي كند. شرح آن واقعات كه به شاعر منسوب مي كنند ، شنيدني است اما به دليل رعايت اختصار از آوردن آنها در اين مقال خودداري ، و تنها به ذكر يك خاطره بسنده مي شود : يكي از كهنسالان به ياد مي آورد زماني كه خردسال بوده ، به همراه پدر خود برفراز كوه باوَيال سنگچيني محراب مانند و صومعه گونه ديده است وهنگامي كه از پدر درباره ي آن سؤال مي كند ، گريان پاسخ مي دهد كه خدا رحمت كند غلام رضا اركوازي را كه اين محل اعتكاف و عبادت او بوده است .اگر اين سخن را راست بپنداريم مي توان تصور كرد كه شاعر سر و سرّي با عوالم معنوي و سير و سلوك باطني داشته است.

باور عوام برآن است كه براثر توسل و الحاح و ابرام شاعر ، كرامت شاه ولايت زنجيرها را از دست و پايش مي گسلد و از زندان رهايي اش مي دهد

. اگر بند آخر مناجات نامه را كه تنها در نسخه اي قديمي متعلق به آقاي محمدعلي سلطاني آمده ، از شاعر بدانيم ، شاعر خود به اين واقعه صراحتاً اشاره مي كند و مي گويد : شاها ! فداي اعجاز تو گردم كه زنجيرها ذوب شد و دروازه ي زندان بي صدا گشوده گشت و ظالم در بستر به خواب سنگين فرو رفت.او پس از رهايي از زندان به غربت مي گريزد. شاعر در بيتي گفته است : مجبور شده است به » خاك مخالف « پناه ببرد. اما اين خاك كه متعلق به مخالفان است ، كجاست ؟ بازماندگان و اعقاب شاعر اجماعاً اين محل را » كرند« مي دانند و ظاهراً اين سخن درست است زيرا هنوز خانواده هايي درآنجا زندگي مي كنند كه خود را از نسل غلام رضا اركوازي مي دانند.

شاعر در بيتي گفته كه همراز تركاني است كه زبان او را نمي فهمند

. نشانه اي نيست كه ثابت كند به خاك عثماني يا نواحي ترك نشين كشورمهاجرت كرده است بلكه بايد دانست عثماني ها در آن زمان » كرند « را تحت تسلط خود داشته اند و اين حشر و نشر با تركان را در آن جا دريافته است . شاعر پناه بردن به سرزمين مخالفان را با لحني شرمسارانه بيان مي كند و پيداست از اين حيث در اضطرار بوده است . در بيتي ديگر كه منسوب به اوست اظهار مي دارد كه » مخمل كوه « و » يافته « لرستان قرارگاه اجباري او بوده است . اگر اين بيت از او باشد مي توان تصور كرد كه در سفر غربت خود مدتي در آنجا نيز بوده است.شاعر در شعري كه ما عنوان » غربت « را برايش برگزيده ايم ، بيان مي كند كه در غربت شب و روز را در ميان كوچه ها و بازارها پرسه مي زده و با تركاني كه زبانش را نمي فهميده اند ، معاشر بوده است . او در غربت آرزوي ديدار همزبانان و دوستان خود را مي كند و با لحني حسرت بار كوه هاي زادگاه خود و پشتكوه( ايلام فعلي) را برمي شمارد.

ظاهراً غلامرضا اركوازي ديگر نتوانسته است به زادگاه برگردد

. مطابق آن چه روايت مي كنند ، در غربت وفات مي كند اما دوست دارانش جنازه ي او را مطابق سنتي كه تا ساليان اخير مرسوم بود ، به عتبات عاليه ي عراق و به احتمال قوي به نجف منتقل مي كنند و در محلي كه برما نامعلوم است ، به خاك مي سپارند. سال وفات او همانند سال تولدش به درستي مشخص نيست بلكه از روي حدس و گمان بايد گفت كه اگر عمر او را شصت يا هفتاد سال فرض كنيم ، قاعدتاً بين سال هاي 1250 تا 1260 هجري قمري درگذشته است.

غلام رضا يا غلام رضاخان ؟

عده اي او را غلام رضا خان اركوازي و عده اي ديگر غلام رضا اركوازي مي گويند


برگرفته از هفته نامه  صدای ایلام